تبليغاتX
شرح حال

شرح حال

يادداشت هاي دكتر س

درنمایشگاه کتاب ، غرفه انتشارات تیمورزاده به هرکس که وارد می شد یک شماره نشریه طبیب می دادند..بخش قابل توجهی از مطالب این شماره(51) در مورد امنیت پزشکان در محل کار است.با عکسی تکان دهنده از درگیری یک فرد مهاجم با پزشک.

نشریه طبیب به درستی به این موضوع پرداخته است، موضوعی که همواره به سکوت برگزار شده است و حتی هنوز به عنوان یک مشکل اصلی و خطیر از سوی متولیان امر شناخته نشده است. وبدیهی است هیچ گونه اقدامی هم برای پیشگیری از بروز این درگیری ها و حفاظت پزشکان و پرسنل درمان به عمل نیامده است.

راه حل این مشکل چندان هم سخت و پیچیده نیست.استقرار یک واحد انتظامی در هر اورژانس هر چند به نظامی شدن چهره بیمارستانها می انجامد اما تا حدودی امنیت را برای اورژانس ها به ارمغان خواهد آورد.و دست کم مانع از بروز خشونت و درگیری فیزیکی خواهد شد. اما به نظر می رسد برای مسوولان ، به صرفه تر آن است که این مشکل را نادیده بگیرند واصلا آن را مشکل به حساب نیاورند،چون بدون شک حضور نیروی انتظامی در بیمارستان هزینه ای خواهد داشت که وزارت بهداشت یا نیروی انتظامی ،حاضر به پرداخت آن نیست!

***

مطلب نشریه طبیب را که خواندم و عکس را که دیدم خاطره اولین خشونت اورژانس به یادم آمد،

در اولین کشیک انترنی در اورژانس بودم که پیرمرد 80 ساله ای را با ایست قلبی به اورژانس آوردند.احیاء بیمار ناموفق بود .همه آنها که مشغول احیا بودند به سرعت  از اتاق بیرون رفتند.هیچ کس نماند.من تنها مانده بودم. رفتم  به سمت استیشن پرستاری که یکهو جسم سیاهی با نعره ای غیرانسانی به سویم حمله ور شد و سیلی محکمی به صورتم زد.خشکم زده بود .هیچ کس نبود ،غیر از چند همراه بیمار دیگر که این صحنه جالب را تماشا می کردند. دختر مرد فوت شده بود که مرا مورد لطف و نوازش خود قرار داده بود!پسر بیمار به استیشن یورش آورد و درست مثل یک فیلم اکشن وسایل را به این طرف و آن طرف پرت می کرد صندلی ها را به زمین می کوبید .پرونده هارا پرت می کرد. نمی دانم سایر اهل بیت بیمار چه کردند.نماندم ،مبهوت و اشک در چشم به پاویون رفتم. بعد از آن یاد گرفتم همیشه اول نفرباشم که بعد از هر احیاء ناموفق از اتاق احیا می گریزم!

***

راستی در لوگوی طبیب شعر قشنگی هست:

گرطبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

 

پایمان را به مصلی هم باز کردند بالاخره! چقدر شلوغ !چقدر جمعیت! چقدر کتابخوان ! ملت فرهیخته ای هستیم برای خودمان!کی گفته میانگین مطالعه مان دو دقیقه درشبانه روز است؟!!!!

ما هم (دوستم و من )مثل بیشتر ملت با مترو رفتیم به نمایشگاه. وای که چقدر می ترسم از ایستگاه مترو و چه احساس اضطرابی دارم از دیدن جمعیتی که عجولانه و با سرعت انگار که دنبالشان کرده اند از هر طرف به سوی خروجی می گریزند.من هم مجبورم مثل دیگران بدوم (نه به هروله بروم)! اگر به آهستگی بروی جلوی راه دیگران و پیشرفتشان را سد می کنی! یا فکر می کنند معلول هستی!که مثل دیگران نمی دوی!

به محوطه مصلی می رسیم شهری است ، بس که بی انتهاست. راهنما را می گیریم اما حوصله دقیق شدن و پیدا کردن غرفه ها را از روی آن نقشه شلوغ و رنگارنگ نداریم. راه را در پیش می گیریم، همراه با دیگرانی که در راهند.

تا مصلی را می بینم به ذهنم می رسد که چه ضرورتی دارد این همه جا را اشغال کردن و مگر قرار است محاکمات محشر در اینجا انجام شود!

و چرا در آن نماز نمی خوانند و نمایشگاه برگزار می کنند؟ ومگر برای چه ساخته اندش؟و چرا نماز را در دانشگاه تهران می خوانند در این 30سال ؟ و مگر محل دایمی نمایشگاهها چه ایرادی داشت؟ چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟

بعد از پله هایی که شماره شان از دستم درمی رود به غرفه ها می رسیم.ناشران پزشکی در زیرزمین هستند.اما قیمت کتابهایشان از همه کتابهای روی زمین بیشتر است! تیمورزاده ،گلبان،حیان،نوردانش و...

تادست خالی بیرون نیامده باشم دوسه کتاب انتخاب می کنم.با چهل درصد تخفیف(؟) قیمتشان بازهم زیاد است.اما چه باید کرد ؟مجبورم که بپردازم. درانتشارات دیگری یک کتاب "اردر اورژانس" می بینم که به نظر می رسد همان است که به دنبالش بوده ام.آن هم با تخفیف !!!!

چند نفر را می بینم به ذهنم خطور می کند که شاید وبلاگ نویس ها هستند که قراری داشته اند در نمایشگاه ؟ تندتر رد می شوم!

ناشران عمومی در شبستان مصلی هستند .شب پیش از طریق اخبار معلوممان می شود آثار صادق هدایت،صادق چوبک، ایزابل آلنده، و مارکس و....را جمع کرده اند.آخر نمی شود که کتب ضاله رادر مصلی نمایش داد و باعث رخنه کفر و الحاد در ایمان مومنین شد!!!! این نوع سانسور آخرین مرحله سانسوراست!

از نویسندگان ایرانی که می شناسم کتاب جدیدی نمی بینم.نامهای جدیدی هست که نمی شناسمشان.در مرزپرگهر سالها باید بگذرد که نویسنده ای نامی کسب کند و آثارش را دیگران بشناسند.به انتشاراتی که کتابهای امیرحسن چهل تن را منتشر می کندمی روم و سراغ کتابهای جدید چهل تن را می گیرم.جوانکی است که اطلاع ندارد !مایوس بازمی گردم. ازنویسندگان خارجی کتابهای جدید بیشتری به چشم می خورد.دو کتاب ماریو بارگاس یوسا که روی یکیشان نوشته وارگاس یوسا و چند کتاب دیگر حاصل دیدار من است از نمایشگاه.

ناشران کتابهای کنکور که انگار این روزها عروسی و جشن شان است(!) قسمت عمده ای از نمایشگاه را درتصرف دارند!و زنده باد کنکور که تیراژ کتاب و تعداد عنوان کتاب را در ایران بالا می برد و بالاخره باعث حفظ آبرویی است برای آنها که آمار منتشر می کنند و اصرار دارند همه چیز را رو به پیشرفت بنمایانند.

باید زودتر برویم. محوطه پر است از زباله و کاغذ بستنی و پفک و چیپش و رانی و نوشابه....سطل های زباله لبریزند. فروشنده های مواد خوراکی باید راضی تر باشند از ناشرها!

دیگر وقتی نمانده است ، می رویم تا سال دیگر.کسی چه می داند؟! شاید...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

بچه 5 سال اش بود نامرتب وبا معصومیتی که از ورای چهره غبارگرفته و نشسته و کثیف اش پیدا بود. انگشت شست اش را نگاه کردم .باورم نمی شد .متورم و قرمز و دردناک بود .نخ های مشکی را که دیدم دود از سرم بلند شد.پدرش بریدگی انگشت را دوخته بود با نخ و سوزن! همراه بچه ، دایی اش بود.جلاد بی رحم حتی حاضر نشده بود که او را با این وضعیت به بیمارستان بیاورد.مادر بچه دست به دامن دایی شده بود.

پسربچه یازده ساله

 دومش دچار در رفتگی شده بود . علت را پرسیدم .مرد دهاتی ساده بی سواد و بی خبری Mcpمفصل  

که پدرش بود گفت آقای مدیرش قلم بین انگشتانش گذاشته .

چرا؟

پسربچه لبخندی زد ، سرش را پایین انداخت. هیچ نگفت.

چرا ؟ آخر به مجازات کدام گناه ؟ مدیر شکنجه گر وقتی قلم را بین انگشتان این پسرک نحیف و رنجور می فشرده چه چیز را می خواسته به او یاد بدهد؟

 

مردی روحانی با زنش دختربچه سه ساله اشان را آورده اند .لباس بچه جلب توجه می کند .یک عروسک اسلامی است با آن پوشش : مقنعه و مانتو و چادر عربی یا نمی دانم ملی برسرش. وقتی معاینه اش می کنم به این فکر می کنم آیا از این بچه پرسیده اند که با این لباس دست و پاگیر راحت است یا نه؟!!! چرا باید لباس دلخواه خودشان را به دختر بچه سه ساله تحمیل کنند؟

 

توی ادبیات یا در گفتگوهای مان از کودکی به نیکی یاد می کنیم  و حسرت می خوریم که چرا کودکی بازنمی گردد ! با چند عبارت شاعرانه که:  یادش به خیر! چقدر خوب بود! چقدر زود گذشت کودکی مان! و چقدر دنیای خوبی داشتیم!...

شاید این سه کودک هم وقتی بزرگ شوند به تقلید از بقیه همین حرفها را بزنند و دلشان برای کودکی تنگ شود!

بیت:!

هرچه رفت از عمر یاد آن به نیکی می کنند           چهره امروز در آیینه فردا خوش است! (صائب تبریزی)

 

اما حقیقت آن است که دنیای کودکی خوب است اگر

- کودک انسان مستقلی به شمار آید .

- جزو اموال والدین واسباب بازی آنها نباشد .

- دارای حقوقی باشد مثل یک آدم بزرگسال.

- مستحق مهربانی و مراقبت شناخته شود  .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

 

کافی است در این شهر کوران ما کسی اسم در کند که مثلا فیلمساز خوبی است ، دیگر خدا را بنده نیست و می شود علامه دهر! بی نیاز از تحقیق و پرس و جو می تواند در مورد هر چیز که بخواهد حکم صادر کند . کسی هم نیست و نمی تواند بر وی خرده ای بگیرد یا چون وچرایی در کارش بیاورد .چون دیگر برای خود بتی شده است با پرستندگانی که دور و برش را گرفته اند و چون وچرا را بر نمی تابند.

حوزه پزشکی از آن حوزه هاست که به تازگی مورد توجه این دسته فیلمسازان پرمدعای بی اطلاع قرار گرفته است.

من نمی دانم هزینه یک مشاوره دقیق پزشکی برای ساختن یک سریال چقدر است و چرا کارگردان ها از این کار طفره می روند.شاید هم کمک خواستن برای احتراز از اشتباه و گمراه کردن بینندگان کسر شان کارگردان ها به شمار می رود؟ و راستی مگر علامه دهر بودن شوخی است؟!

ولی ای کاش می دانستند که ساخت گتره ای فیلم و در نظر نگرفتن جنبه های گوناگون داستان ، عواقبی دارد که شاید جبرانش سالها زمان و انرژی را مصرف کند و بی نتیجه بماند. از این دست است سریالی که ابراهیم حاتمی کیا ساخته و حلقه سبزش نامیده و دیدیم اش در زمستان گذشته.

پخش این سریال از تلویزیونی که عمده ترین کارش تحمیق مردم و ترویج جهل و خرافه و دروغ پراکنی و جعل و سانسور است، نتایج تاسف انگیزی را برای سیستم اهدا عضو ایران به وجود آورده است. خبرش را در سلامت نیوز بخوانید که از قول یکی از اعضا تیم اهدا عضو نوشته است "پس از پخش سريال حلقه سبز، بسياري از افراد كه داوطلبانه، كارت اهداي عضو درصورت مرگ مغزي دريافت كرده بودند، از اهدا انصراف داده‌اند"

من نمی دانم حاتمی کیا چه پاسخی دارد به این معضلی که شاهکارش به بار آورده؟! و آیا اصلا پاسخی دارد؟ راستی چقدر زمان لازم است و باید هزینه صرف شود و تبلیغات انجام گیرد که این نگرش منفی شده مردم بهبود یابد و نظرشان به اهدای عضو واقع بینانه شود؟

نمی دانم ولی این را می دانم که  ابراهیم حاتمی کیا می توانست مضمون های بهتری برای سریال تلویزیونی بیابد. افسوس که در تلویزیون آنچه که جایی ندارد و آگاهانه و عامدانه نادیده گرفته می شود و همواره به سکوت برگزار می شود زندگی واقعی و دغدغه های اصلی و حقیقی مردم است. وقتی نمی شود از واقعیات سخن گفت ناگزیر باید وارد عرصه خیال و ماورا الطبیعه و متافیزیک شد که نتیجه حلقه سبز ش هراس عوام از سرگردان ماندنِ ارواحشان است و دریغ کردن عضوی  (که لاجرم پس از مرگ در خاک خواهد پوسید) از دیگریِ نیازمند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

خبر صدای آلمان را بخوانید.عنوانش این است:"کدام ماهرترند؟ پزشک زن یا مرد"  من را بسیارمشعوف و خوشحال کرد. این را از دیدگاه کسی که خواستار محو ستم جنسی است می نویسم.  درمکاتبی که به هر در می زنند تا برای ستم جنسی توجیه بتراشند و زنان را مستحق وضعیت فعلی شان بدانند چنین خبرهایی احتمالا شوکه کننده و غیرقابل باور باشد! عقاید تبعیض آمیز در مورد هوش و توانایی های زنان مختص دیدگاهی است که زنان را نیمه غیرفعال و تحت تسلط مردان می خواهد و نقش نیمی از جامعه(زنان) را به وظایف فیزیولوژیک تقلیل می دهد.

چنین تحقیق هایی برهمه این عقاید پوچ و بی اساس خط بطلان می کشد و خبر از ظرفیت ها و توانایی هایی می دهد که ربطی به جنسیت نداشته و حتی زنان به واسطه برخی ویژگی ها می توانند موفق تر نیز عمل کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط دكتر س   |