داستان اول مثنوی معنوی داستان جالبی است. خلاصه داستان این است که روزی پادشاه با خواص راهی شکار می شود سر راه دختری را (یا به قول مولوی کنیزکی ) می بیند و یک دل نه صد دل عاشقش می شود!بی درنگ بهایش را می پردازد و او را می خرد( چه آسان بوده است خریدن عشق!) . چند روز نمی گذرد که کنیزک بی نوا بیمار می شود
چون خرید او را و برخوردار شد / آن کنیزک از قضا بیمار شد
.شاه طبیبان را گرد می آورد و از آنان می خواهد کنیزک را درمان کنند. اما درمان طبیبان افاقه نمی کند.شاه به مسجد می رود و بعد از کلی گریه زاری و آه و ناله خوابش می برد.توی خواب پیری به شاه می گوید که حاجاتت رواست. فردا طبیبی می آید که دخترک را درمان خواهد کرد.شاه منتظر می ماند تا اینکه:
دید شخصی، فاضلی ، پرمایه ای
آفتابی در میان سایه ای
شاه به طبیب:
گفت معشوقم تو بودستی نه آن / لیک کار از کار خیزد در جهان / ای مرا تو مصطفی، من چون عمر/ از برای خدمتت بندم کمر/ گفت ای نورحق و دفع حرج / معنی الصبر و مفتاح الفرج / ای لقای تو جواب هر سوال / مشکل از تو حل شود بی قیل و قال / ترجمانی هر چه ما را در دل است / دست گیری هر که پایش در گل است
خلاصه شاه بعد از این چاپلوسی ها طبیب الهی را به بالین بیمار که به زودی دستمان می آید تمارض می نموده می برد.آن موقع علم این همه پیشرفت نکره بود که بیمار هیستریک را نگهبان بیمارستان ما هم تشخیص بدهد.برای تشخیص این موارد طبیب الهی وارد عمل می شده!
خلاصه طبیب طبابت را آغاز می کند:
رنگ روی و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش هم اسبابش بدید / گفت هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ویران کرده اند
( ملاحظه می فرمایید که این صفت ناپسند بدگویی از همکاران و زیر سوال بردن درمان آنان ریشه تاریخی دارد و طبیب الهی مولوی در این راه از پیشگامان است!)
تشخیص می گذارد که:
رنجش از صفرا و از سودا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود / دید از زاریش کو زار دل است / تن خوشست و او گرفتار دل است / عاشقی پیداست از زاری دل / نیست بیماری چو بیماری دل
{البته به نظر می رسد داستان کمی ایراد دارد. دختر از اول مشکلی نداشته و به گفته مولوی بعد از چندی از قضا بیمار می شود. در صورتی که این درد عشق را قبل از خریده شدن هم داشته ! من که معتقدم تمارض می کرده!!!!}
طبیب از شاه می خواهد حرم سرا را خلوت کند.اعتماد دختر را جلب می کند و نام معشوق را از زیرزبان دختر می کشد. زرگری در سمرقند است که دختر، بیمارعشق اوست.طبیب از دختر قول می گیرد که به شاه چیزی نگوید.وبه او اطمینان می دهد که به زودی زرگر را به دیدارش می آورد.
بلافاصله به جانب شاه می رود.همه ماجرا را برایش تعریف می کند .و راه و چاه نشان شاه می دهد که باید زرگر را به دیدار دخترک بیاوری. شاه دو مامور به سمرقند گسیل می کند، زرگر را با وعده و وعید به پایتخت می کشانند. او را با دختر تنها می گذارند .دختر بهبود می یابد و آثار بیماری محو می شود. بعد نقشه کثیف طبیب و شاه عملی می شود.طبیب شربتی می سازد مرگ آور که ابتدا زرگر را از ریخت و قیافه می اندازد که از چشم دختر بیفتد و بعد هم کم کم به بستر مرگ می افتد و می میرد.
جالب است که زرگر هم به این که قربانی یک توطئه شده است پی برده است:
چون می گوید:
آنک کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسپد خون من / بر منست امروز و فردابر ویست / خون چون من کس چنین ضایع کیست؟ ( می دانسته که روزگاری طبیبی غیرالهی در وبلاگ شرح حال به خونخواهی او مطلبی خواهد نوشت!)
علم وقتی در اختیار قدرت قرار گرفت مورد سوءاستفاده واقع می شود و ابزاری می گردد برای پیشبرد مقاصد حاکمیت. طبیب الهی همه علم و مهارت و تجربه اش را در راه شهوترانی شاه (که مولوی اصرار دارد از آن به عشق یاد کند) به خرج می دهد.بدون هیچ احساس عذاب وجدانی یا احساس ندامت یا پشیمانی از مرگ یک بی گناه. جالب است که این طبیب از جنس ما نیست او ازجانب خدا آمده و مامور قتل یک بی گناه شده است!
آخر قصه هم مولوی برای آنکه یک وقت خواننده به شهوترانی شاه ومرگ زرگر اعتراضی نکند می گوید:
شاه آن خون از پی شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد / بهر آنست این ریاضت وین جفا / تا برآرد کوره از نقره جفا / پاک بود از شهوت و حرص وهوا / نیک کرد او ، لیک نیک بدنما
نکته تکان دهنده و تاسف آور ماجرا اینجاست که مولوی و شاه و طبیب الهی دست به دست هم می دهند که زرگر بی نوا را از سر راه بردارند . توجیه مولوی در این داستان واقعا کثیف و غیرانسانی و غیراخلاقی است. کسی نبوده از این جناب شاعر محترم بپرسد آخر جرم زرگر چیست؟ و چرا شاعر هم با شاه همدل و همراه است؟!
این داستان از همان مولوی است که اینجا و آنجا برایش مجلس گرامیداشت و بزرگداشت برپا می شود و مورد احترام و توجه خاص ادیبان و فارسی زبانان است!
البته نباید از مولوی که در هفتصد سال پیش از ما زندگی می کرده توقع داشت که با معیارهای امروزی در مورد مسائل بشری فکر کند و قضاوت نماید. آن موقع هنوز آلبر کامویی نبود که بگوید «هیچ مکتبی قتل یک بی گناه را توجیه نمی کند. »
توضیح: سالها پیش کتابی خواندم از رسول پرویزی به نام شلوارهای وصله دار.درفصلی از این کتاب به مرگ مظلومانه زرگر پرداخته شده است . من سعی کردم بیشتر به نقش طبیب بپردازم در این ماجرا.