تبليغاتX
شرح حال

شرح حال

يادداشت هاي دكتر س

از مجلس هفتم رسد این مژده به ملت

کز چه غمین اید ز بیـــــــــــماری و علت

سوی مطب و محکمه باید که روان شـد

وز قیمت ویزیت نباید نگـــــــــــران شــد

مستکبر و دارا و غنی اند طبیبـــــــــــان

خواهیم عرصه شدن تنگ بر ایشـــــــان

تصویب نکردیم "شود تعرفه افــــــــزون"

تا بنماییم همین طایفه مغبـــــــــــــــون

.....

نام این سطور البته نمی تواند شعر باشد .چون شعر  را تعریف دیگری است و طبع من آنقدر لطیف نیست که شعر بسازم. در پاسخ به مشاعره پزشک ۷۸ کلمات را به هم چسباندم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

داستان اول مثنوی معنوی داستان جالبی است. خلاصه داستان این است که روزی پادشاه با خواص راهی شکار می شود سر راه دختری را (یا به قول مولوی کنیزکی ) می بیند و یک دل نه صد دل عاشقش می شود!بی درنگ بهایش را می پردازد و او را می خرد( چه آسان بوده است خریدن عشق!) . چند روز نمی گذرد که کنیزک بی نوا بیمار می شود

چون خرید او را و برخوردار شد / آن کنیزک از قضا بیمار شد

.شاه طبیبان را گرد می آورد و از آنان می خواهد کنیزک را درمان کنند. اما درمان طبیبان افاقه نمی کند.شاه به مسجد می رود و بعد از کلی گریه زاری و آه و ناله خوابش می برد.توی خواب پیری به شاه می گوید که حاجاتت رواست. فردا طبیبی می آید که دخترک را درمان خواهد کرد.شاه منتظر می ماند تا اینکه:

دید شخصی، فاضلی ، پرمایه ای

آفتابی در میان سایه ای

شاه به طبیب:

گفت معشوقم تو بودستی نه آن / لیک کار از کار خیزد در جهان / ای مرا تو مصطفی، من چون عمر/ از برای خدمتت بندم کمر/ گفت ای نورحق و دفع حرج / معنی الصبر و مفتاح الفرج / ای لقای تو جواب هر سوال / مشکل از تو حل شود بی قیل و قال / ترجمانی هر چه ما را در دل است / دست گیری هر که پایش در گل است

خلاصه شاه بعد از این چاپلوسی ها طبیب الهی را به بالین بیمار که به زودی دستمان می آید تمارض می نموده می برد.آن موقع علم این همه پیشرفت نکره بود که بیمار هیستریک را نگهبان بیمارستان ما هم تشخیص بدهد.برای تشخیص این موارد طبیب الهی وارد عمل می شده!

خلاصه طبیب طبابت را آغاز می کند:

رنگ روی و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش هم اسبابش بدید / گفت هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ویران کرده اند

( ملاحظه می فرمایید که این صفت ناپسند بدگویی از همکاران و زیر سوال بردن درمان آنان ریشه تاریخی دارد و طبیب الهی مولوی در این راه از پیشگامان است!)

تشخیص می گذارد که:

رنجش از صفرا و از سودا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود / دید از زاریش کو زار دل است / تن خوشست و او گرفتار دل است / عاشقی پیداست از زاری دل / نیست بیماری چو بیماری دل

{البته به نظر می رسد داستان کمی ایراد دارد. دختر از اول مشکلی نداشته و به گفته مولوی بعد از چندی از قضا بیمار می شود. در صورتی که این درد عشق را قبل از خریده شدن هم داشته ! من که معتقدم تمارض می کرده!!!!}

طبیب از شاه می خواهد حرم سرا را خلوت کند.اعتماد دختر را جلب می کند و نام معشوق را از زیرزبان دختر می کشد. زرگری در سمرقند است که دختر، بیمارعشق اوست.طبیب از دختر قول می گیرد که به شاه چیزی نگوید.وبه او اطمینان می دهد که به زودی زرگر را به دیدارش می آورد.

بلافاصله به جانب شاه می رود.همه ماجرا را برایش تعریف می کند .و راه و چاه نشان شاه می دهد که باید زرگر را به دیدار دخترک بیاوری. شاه دو مامور به سمرقند گسیل می کند، زرگر را با وعده و وعید به پایتخت می کشانند. او را با دختر تنها می گذارند .دختر بهبود می یابد و آثار بیماری محو می شود. بعد نقشه کثیف طبیب و شاه عملی می شود.طبیب شربتی می سازد مرگ آور که ابتدا زرگر را از ریخت و قیافه می اندازد که از چشم دختر بیفتد و بعد هم کم کم به بستر مرگ می افتد و می میرد.

جالب است که زرگر هم به این که قربانی یک توطئه شده است پی برده است:

چون می گوید:

آنک کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسپد خون من / بر منست امروز و فردابر ویست / خون چون من کس چنین ضایع کیست؟ ( می دانسته که روزگاری طبیبی غیرالهی در وبلاگ شرح حال به خونخواهی او مطلبی خواهد نوشت!)

علم وقتی در اختیار قدرت قرار گرفت مورد سوءاستفاده واقع می شود و ابزاری می گردد برای پیشبرد مقاصد حاکمیت. طبیب الهی همه علم و مهارت و تجربه اش را در راه شهوترانی شاه (که مولوی اصرار دارد از آن به عشق یاد کند) به خرج می دهد.بدون هیچ احساس عذاب وجدانی یا احساس ندامت یا پشیمانی از مرگ یک بی گناه. جالب است که این طبیب از جنس ما نیست او ازجانب خدا آمده و مامور قتل یک بی گناه شده است!

 

آخر قصه هم مولوی برای آنکه یک وقت خواننده به شهوترانی شاه ومرگ زرگر اعتراضی نکند می گوید:

شاه آن خون از پی شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد / بهر آنست این ریاضت وین جفا / تا برآرد کوره از نقره جفا / پاک بود از شهوت و حرص وهوا / نیک کرد او ، لیک نیک بدنما

 

نکته تکان دهنده و تاسف آور ماجرا  اینجاست که مولوی و شاه و طبیب الهی دست به دست هم می دهند که زرگر بی نوا را از سر راه بردارند . توجیه مولوی در این داستان واقعا کثیف و غیرانسانی و غیراخلاقی است. کسی نبوده از این جناب شاعر محترم بپرسد آخر جرم زرگر چیست؟ و چرا شاعر هم با شاه همدل و همراه است؟!

این داستان از همان مولوی است که اینجا و آنجا برایش مجلس گرامیداشت و بزرگداشت برپا می شود و مورد احترام و توجه خاص ادیبان و فارسی زبانان است!

البته نباید از مولوی که در هفتصد سال پیش از ما زندگی می کرده توقع داشت که با معیارهای امروزی در مورد مسائل بشری فکر کند و قضاوت نماید. آن موقع هنوز آلبر کامویی نبود که بگوید «هیچ مکتبی قتل یک بی گناه را توجیه نمی کند. »

توضیح: سالها پیش کتابی خواندم از رسول پرویزی به نام شلوارهای وصله دار.درفصلی از این کتاب به مرگ مظلومانه زرگر پرداخته شده است . من سعی کردم بیشتر به نقش طبیب بپردازم در این ماجرا.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

1-بیمار می آید با فشار خون بالا ، همراهش عالمانه می گوید الان که خوبه. تازه یک لیوان هم آب لیمو خورده.

بیمار سوختگی می آید پارچه های را که به محل سوختگی بسته اند باز می کنند .سه کیلو سیب زمینی رنده شده می ریزد توی اتاق !

روسری کهنه و کثیف را که از دورساعد سوخته دختربچه باز می کنند سطح زخم سرخ است و آغشته به خون ! برای پیشگیری از عفونت خون مرغ روی زخم ریخته اند.

بچه مبتلا به اسهال را می آورند اشک به چشم ندارد وقتی که گریه می کند. مایعات نداده اند که بخورد.

بیمار یک ماه است که آبریزش بینی و عطسه دارد و هر روز به گفته خودش یک پنادر می زند و هنوز خوب نشده!!!

خانواده ی شش نفره ای می آیند با علایم عفونت تنقسی فوقانی! هنوز راه انتقال بیماری را نمی دانند چیست؟!

پسری می آید که روی زخم سرش چای خشک و شکر ریخته اند که خون بند بیاید!!!

 

2- آقای دکترفوق تخصص فلان رشته که در بیمارستان آموزشی به زحمت می شود زیارتشان کرد، روبروی مجری تلویزیون نشسته ، و دارد در مورد اتیولوژی فیزیوپاتولوژی ، تشخیص و درمان فلان بیماری نادر صحبت می کند. بیننده ها تماس می گیرند و شرح حال می دهند و دکتر درمان می کند.

آقای دکتر فوق تخصص پوست در مورد پیری پوست در فلان برنامه شبکه خبر کلاس آموزشی گذاشته!

شبکه ای دیگردارد درباره انواع روش های بیهوشی  و نمی دانم جراحی های چشم روشنگری می کند!

 

3- ما در کجای جهان زندگی می کنیم؟! آخر این ها را به که باید گفت؟ وظیفه آموزش بهداشت به مردم برعهده کیست؟ چرا رسانه ملی این همه از واقعیت های جامعه دور است؟ وزارت بهداشت و درمان برای افزایش آگاهی مردم در مورد مسایل اولیه بهداشتی چه کرده است؟ ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

تعیین جنسیت در سونوگرافی یعنی :♀ ≠ ♂

در سالهای اخیرهنوز پنج ماه از حاملگی زنان نمی گذرد که همه دوست و فامیل و آشنا می دانند جنسیت جنین وی چیست!

تعیین جنسیت در سونو گرافی به صورت روتین و بدون آنکه ضرورت علمی داشته باشد انجام می گردد.

نیازی هم به درخواست پزشک نیست چون سونولوژیست ها به طور روتین آنرا انجام می دهند.و جنسیت هم مثل بقیه موارد در گزارش سونوگرافی حاملگی قید می گردد.

من که هرچه جستجو کردم و از دوستان پزشک هم پرسیدم دلیلی برای تعیین جنسیت با سونوگرافی پیدا نکردم. حتی برای تشخیص بیماری های وابسته به جنس هم ،تعیین جنسیت با سونوگرافی کاربرد ندارد و کمک کننده نیست چون تعیین جنسیت با سونوگرافی از هفته 14 امکان پذیر است که برای مداخلات درمانی دیر خواهد بود و از روش های دیگری مثل کوردوسنتز یا  آمنیوسنتز استفاده می شود.

این که چرا سونوگرافی برای تعیین جنسیت در جامعه به صورت امری روتین و رایج درآمده جای تامل دارد.

 تنها در یک جامعه مرد سالار وسنت زده  که زن در آن جنس دوم و پست تر از مرد به  شمار می آید ، جنسیت جنین می تواند این همه اهمیت داشته باشد. در چنین جامعه ای است که تکنولوژی جدید و روش های تشخیصی مدرن هم در خدمت سنت و افکار پوسیده و متعفن گذشته قرار می گیرد . با ظاهری امروزی و مدرن از دستاوردهای علمی بشر استفاده می شود اما افکار به همان عقب ماندگی سابق است.

تعیین جنسیت جنین در سونوگرافی که تنها برای اطلاع والدین انجام می گردد ،در میان بخش های سنتی تر و عقب مانده ترجامعه (که لزوما بی سواد و فقیر هم نیستند!) باعث افزایش موارد سقط جنین مونث به عنوان یک عمل ضداخلاقی و غیرانسانی واز سویی منجر به عواقب و خطرات ناشی ازآن (برای مادر)خواهد شد. حتی اگر امکان سقط جنین هم وجود نداشته باشد یا زن موفق به آن نگردد مراقبت های دوران حاملگی نسبتا کاهش یافته و از نظر روانی نیز زن حامله تحت فشار واسترس های روحی از طرف اطرافیان قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

یکی از نکاتی که در برخورد با بیماران و همچنین در مراجعه به داروخانه ها می بینیم فروش دارو بدون نسخه پزشک و دسترسی آسان به دارو است..انواع بنزودیازپین داروهای اعصاب و روان ترامادول و کدیین و هرداروی دیگری به راحتی و بدون نسخه پزشک در داروخانه ها به فروش می رسد. و همین در دسترس بودن بیماری باعث انواع خوددرمانی های عجیب و غریب و بی ربط و گاه خطرناک ، وابستگی و سوءمصرف بسیاری از داروها و نیز تسهیل اقدام به خودکشی گردیده است.

متاسفانه داروخانه ها از حالت یک موسسه علمی و درمانی خارج شده و بیشتر به فروشگاه دارو تغییر ماهیت داده اند.هر دارویی را مردم می توانند بدون نسخه پزشک و به صورت آزاد و تنها با پرداخت قیمت آن از داروخانه ها تهیه کنند. این رویه اگرچه موجب رونق داروخانه ها و افزایش درآمد آنها گردیده ولی باعث از نظارت خارج شدن مصرف دارو و ایجاد خطراتی جدی در جامعه شده ،بدون آنکه اراده ای یا تصمیمی برای متوقف کردن ادامه این روند وجود داشته باشد.

 

بعد از کامنت پزشک ۷۸ متوجه شدم که ایشان پیش از من مفصلاْ به این موضوع پرداخته اند.اینجا و اینجا  را ببینید.

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

در وبلاگ" برگی از دفترچه ی ایام" که نویسنده اش مهندس است مطلبی با عنوان گیر سه پیچ به پزشکان درج شده که لازم دیدم بی پاسخ نماند و پاسخی نوشتم برایش، که در زیر آمده است:

آقای مهندس عزیز! پزشکی را دست کم نگیر.این قیاس که کرده ای قیاس مع الفارق و بی ربط است. برای به دست آوردن گواهی پایه یک مجبور نیستی برای کنکور ریاضت بکشی.مجبور نیستی با یک میلیون نفر رقابت کنی مجبور نیستی بیش از 300 واحد دانشگاهی بگذرانی، مجبور نیستی کشیک بدهی و شب نخوابی را تحمل کنی مجبور نیستی با همه جور آدمی کار کنی.نیازی نیست که 19 سال و گاه 25 سال درس بخوانی.

 این عنوان حق پزشکان است.ا نشان از دسترسی به درجه ای است که رسیدن به آن کار هرکسی نیست.نشان از احترام قائل شدن برای علم و درس خواندن و تلاش کردن است.

نمی دانم چرا وقتی مقام های سیاسی را با عنوان دکتر خطاب می کنند به تریج  قبای کسی برنمی خوردو کسی نمی گوید این عنوان دکتربرای چیست؟! هر چند همه می دانیم این عنوان دکتربه نوعی مشروعیت دادن به قدرتمندان و سرآمد دانستن آنها حتی در عرصه علم است.حالا دیگر فرماندهان ارشد هم بعد از استعفا وبازنشستگی دکتر می شوند! سردارفلان و سرداربهمان ، دکترفلان و دکتر بهمان اند.کشتی گیر سابق دکتر است. عناوین دکتری که معلوم نیست از کجا آمده اند مثل نقل و نبات درمیان خواص توزیع می شود ، برای هیچ کس هم حساسیت زا نیست.اما وقتی عنوان دکتربرای پزشکان که لازمه کارشان است به آنها اطلاق شود توی ذوق نداشته خیلی ها می خورد و نویسندگان بی مایه و چرت نویس تلویزیون این موضوع را بارها دستمایه قرار می دهند تا دلشان خنک شود وعقده گشایی کنند.

یادمان نرود که واژه دکتر در وهله اول پزشک بودن را به ذهن متبادر می کند و در کشورهای دیگر اصلا به معنی پزشک به کار می رود. دکتر یک کلمه اعتماد آور است برای بیمار و یادآور مسولیت پزشک و اعتبار علمی اوست.در کجای این مساله طنزی وجود دارد؟  خطاب کردن پزشکان با عنوان دکتر چه مشکلی را برای جامعه  به وجود آورده است که حالا به جد یا به زبان هزل و نه طنز با آن برخورد می شود؟

نمی گویم طنز، چرا که نه نام این قبیل سیاه بازی ها  طنز است ونه چنین نویسندگان و کارگردان هایی رامی توان به مقام طنزپردازارتقاء داد.طنز وقتی طنز است که که پشت آن یک فهم انتقادی باشد.شعور و معرفتی که وضعیتی رنج آور و مزاحم را به زبان شوخی مطرح کند نه هر دلقک بازی احمقانه و مغرضانه ای که هدفش خنداندن است به هر قیمتی.

 آقای ارسلان عزیز!می دانم و می دانید که پزشکی شغلی است ضروری ،واقعا سخت و پردردسر و پرمسوولیت.در هر جامعه ای که باشیم با هرنوع نظامی ،لازم است که این شغل تفاوت ها و امتیازاتی نسبت به مشاغل دیگر داشته باشد تا بخشی ار نیروی کار جامعه جذب آموزش پزشکی شود و این همه رنج و زحمت را برخود هموار کند و بخشی ازمسولیت جان جامعه راتقبل نماید.وگرنه چه دلیلی وچه انگیزه ای می ماند برای پزشک شدن؟! اگر قرار است هیچ تفاوتی با دیگران نداشته باشیم (حتی در یک عنوان که گفتنش برای کسی زحمتی ندارد وتعدی به حقوق دیگران به شمار نمی رود )چه لزومی دارد که برای کسب معاش وارد چنین عرصه پرزحمت و خطیری شویم؟ همه راننده وبقال و چقال ودلال می شویم که درآمدش هم  از درآمد ما بیشتر است!

 این فقط در مورد پزشکی هم مصداق ندارد و رشته های حساس و مهم دیگری نیز هستند که لازم است تفاوت و امتیاز آنها در جامعه محفوظ بماندکه از ذکر نام آنها درمی گذرم.

آقای عزیز شاید هم شما حق دارید!جامعه ما یک جامعه توده ای شده است .جامعه ای که تمایز بین افراد را در هیچ عرصه ای برنمی تابد. جامعه ای که همه را یک شکل می خواهد در برابر یک قدرت اصلی .قدرت باید متمرکز باشد در دست یکی و بقیه همانند و هم شکل و در عین حال فرمانبر و تسلیم و مطیع باشند .در این جامعه همه باید یک توده متراکم باشیم بی هیچ تشخصی و بی هیچ حق و حقوقی .همه مان فقط وظیفه داریم وتکلیف داریم برای فلان و بهمان بودن و شدن، بی  هیچ چون و چرایی.پس باید هم اعتبار همه چیز  زیر سوال برود و به هیچ کس و هیچ تشکل و گروهی اجازه ابراز وجود داده نشود!

مهندس شاید حق با شماست!در چنین جامعه ای یک چیز حرف اول را می زند آن هم پول است.گذشت و سپری شد دورانی که بیشترین منزلت و اعتبار اجتماعی از آن پزشکان و استادان دانشگاه و معلمان و تحصیلکردگان بود.حالا دیگر منزلت اجتماعی باپول است که به دست می آید. احترام تو در جامعه با میزان موجودی حساب بانکی ات و با مدل اتومبیلت ونوع لباس ات و گوشی موبایل ات سنجیده می شود.حتی مهم نیست این پول را از چه راهی به دست آورده باشی ؟ دزدی باشد یا کلاهبرداری ،با پشت هم اندازی و تبانی ، با فرصت طلبی و سوء استفاده از قدرت و وموقعیت، فرقی نمی کند تازه ممکن است برایت امتیاز هم محسوب شود.در تعریف ات می گویند فلانی آدم زرنگی است !چون فقط داشتن پول است که اهمیت دارد.

زحمت کشیدن و شرافتمدانه کار کردن افتخاری محسوب نمی شود فوقش می گویند فلانی مثل سگ جان می کند !یا اینکه فلانی آدم بی و دست و پایی است ،عرضه ندارد.کسی نمی گوید این فلانی کارگر استثمار می شود ، کار می کند اما حقش به او داده نمی شود .کسی کارفرما یا مدیر یا فلان مقام را تقبیح نمی کند.همه تسبیح گوی و ستایشگر پول و قدرت اند.

و دیگر معلوم است که در چنین جامعه ای به کار بردن عنوان علمی دکتر برای پزشکان یا مهندس و استاد زاید و مسخره به نظر می رسد.همه باید در این مسابقه پول درآوردن شرکت کنیم تا در این رقابت کثیف و غیر انسانی از دیگران عقب نمانیم.قله های قدرت و افتخار در انتهای این راه قرار گرفته اند!

در این مسابقه نه اخلاق هست نه انسانیت .راه هم مهم نیست از هر بی راهه ای که می خواهی برو فقط باید برسی و سریعتر برسی و بیشتر کسب کنی.

در پایان هم تبریک می گویم که احتمالا با این روشنگری رسانه ملی یکی از مشکلات عمده مملکت مطرح و برطرف  گردید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

ما پزشکان دیوارمان کوتاه است یعنی تلویزیون دیواری کوتاهتر از دیوار ما پیدا نکرده که هر بار به بهانه ای ودر برنامه ای پزشکی  وپزشکان را به مسخره می گیرد و موضوع طنز و هزل خود قرار می دهد.جدیدترینش همین سریالهای نوروزی هستند .در سریال مرد هزار چهره با بازیگری مهران مدیری و نویسندگی چهار نویسنده (سرپرستشان پیمان قاسم خانی است به گمانم) بی محابا و بدون هیچ رودربایستی پزشکان به ریشخند گرفته شده و بدون نگرانی یا هیچ احساس شرمی این دلقک بازی وقیحانه برای عموم نمایش داده می شود.

پایه گذار مغز و اعصاب ایران در این سریال پیرمردی دیوانه است.پسرش که پزشک معروفی است آدمی به ظاهر وطن پرست اما در نهان شیاد و پول پرست و سود جوست که در پی برج سازی و ساختمان سازی است. زن دومش که او هم متخصص است آب زیرکاه و حقه بازتر از همسرش است.سهیلا که متخصص پوست و موست در پی قالب کردن یا تحمیل کردن خودش به قهرمان فیلم است.نوه ها که هر دو فوق تخصص نمی دانم چه هستند هر دو سوسول و لوس و بی مزه اند.

از همه اینها گذشته بی اطلاعی و بلاهت پزشکان در این سریال است که سواد پزشکی شان در حد نویسنده بی اطلاع فیلمنامه است که نمی توانند فرد عامی را از پزشک تشخیص دهند و هر چه قهرمان فیلم می گوید را بی چون وچرا وهمچون وحی منزل می پذیرند. از همه جالب تر و اسفناک تر دست کم گرفتن علم پزشکی و تنزل دادن آن تا حد درک عوام است به طوری که همه پزشکان در تالاری پای سخنرانی قهرمان فیلم نشسته اند و تحسین گرانه و مبهوت به سخنرانی اش که مشتی چرت و پرت است گوش فرا می دهند.

قهرمان فیلم به راحتی بیماران را درمان می کند و از پس سخت ترین جراحی مغز بر می آید!

راستی این فیلم چه چیز را می خواهد به ببیننده منتقل کند و چه پیامی را در خود مستتر دارد؟و این روندی که سیما در قبال پزشکان در پیش گرفته برای تسویه کدام حساب است؟

این سریال غیر از نادیده گرفتن و به مسخره گرفتن یک حرفه مهم و حیاتی و حرمت شکنی حافظان و منادیان سلامت جامعه ،چه حرفی برای گفتن دارد؟

من هم خندیدن را دوست دارم اما خندیدن به چه قیمتی؟

من پزشکان را قدیس و معصوم نمی دانم و حتم دارم که افرادی بی اخلاق و سودجو هم در میان آنها برخورده اند ولی نمی توان بی اخلاقی را به کل جامعه پزشکی تعمیم داد که عین بی انصافی و بلاهت است.

نیز اینکه حتی باید برای سریالهای کمدی و طنز هم با اشراف به موضوع نوشت و بیننده را به خطا نینداخت(درس تشریح که درفیلم ها وسریالهای تلویزیونی - چه جدی و چه کمدی - به عنوان یکی از دروس سال های آخر پزشکی تلقی می شود! درواقع در سه ترم اول پزشکی تدریس می شود ).

در پایان ،اگر در حوزه بهداشت و درمان کمبود و نقصانی وجود دارد ،اگر بیماران از پس هزینه های درمان برنمی آیند یا هزینه های تشخیص و درمان بیماری ها بالاست، این موضوع به پزشکان مربوط نمی شود باید به کسانی که در این عرصه تصمیم گیرنده هستند خرده گرفت.آیا نویسندگان فیلمنامه ها چنین جسارتی دارند؟ به نظر می رسد خیر.آنها دیواری کوتاهتر از دیوار پزشکان پیدا نکرده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

همه دارند تعطیلاتشان را می گذرانند و لابد کیف می کنند و لذت می برند آنوقت من مجبورم ساعت 8 شب به هزار بدبختی خودم را به تنها بیمارستان شهر فراموش شده برسانم. اول کشیک خلوت است و به نظرم خلوت بودنش غیرعادی و مشکوک می زند. چیزی نمی گذرد که خیل بیماران شبانه به اورژانس هجوم می آورند. در حال معاینه شیرخوار نه ماهه ای هستم که زن جوانی با دو مرد گردن کلفت و زنی دیگریکهو وارد اتاق می شوند و زن را روی تخت می اندازند .بیماران هیستریک را دیگر نگهبان بیمارستان هم می تواند تشخیص دهد!نگاهی می کنم و مشغول  نوشتن نسخه کودک بیمار می شوم.زن هفت قلم آرایش کرده و مرد کت وشلوار نوی بر تن دارد با تغیروتحکمی وقیحانه می گوید خانم من دارد می میرد و در حالیکه با گوشی موبایلش ور می رود می گوید سریعتر مریض ما را ببینید. از نوکیسگان شهر است که به من ارد می دهد! در آن موقع به نظرم می رسد خاموش ماندن جواب درخوری به  این ابله نیست . ولی خاموش می مانم و نگاهی می کنم .توصیه آخر را به مادر شیرخوار می کنم .معلوم می شود حضرات توی عروسی تشریف داشته اند و آقا با خانم دعوا کرده اند خانم هم حال نا مبارکشان بد شده. علت دعوا هم  اختلاف ایدیولوژیک و فلسفی که نبوده ! لابد خانم مراعات نکرده اند! آقا غیرتی شده اند یا برعکس یا هر موضوع مزخرف و مبتذل دیگری....

برای بیمار هیستریک دارو می نویسم و می گویم ببرندش به اتاق تزریقات.بلندگوی بیمارستان کد 99 را اعلام می کند .می روم به اتاق سی پی آر.محوطه اورژانس غلغله است.مشغول احیا می شویم.بیمار برمی گردد ...

دوباره به اتاق معاینه برمی گردم.همراهان زن هیستریک تو راهرو جلویم را می گیرند با حوصله برایشان توضیح می دهم بلکه دست از سرم بردارند.می خواهد مطمئن شود که زنش طوریش نشده و نمی دانم آیا لازم است که به بیمارستان فلان شهر و فلان شهر ببردش یا نه!!! نوار قلب نمی خواهد؟ عکس و آزمایش چطور؟!!!

فایده ندارد انگار کرند یا زبان من را نمی فهمند!

می گویم هرجا خواستی می توانی ببری! و خودم را خلاص می کنم.از آن سو صدای عربده زنی اورژانس را می لرزاندکه می گوید سردرد دارد! هیاهوی همراهان مردی از آن سو بلند می شود که این جانباز است تا کی باید معطل بماند؟....

بیماران سرپایی راه نمی دهند.نگهبان راه باز می کند.تا می نشینم دو پسر که یکی زیر بغل دیگری را گرفت وارد می شوند.قرص خورده به قصد خودکشی! مردی میانسال که درد قفسه سینه دارد... دهانم خشک وتلخ شده ...

بیماران سرپایی اعتراض می کنند که چرا نوبت رعایت نمی شود؟! چه کسی باید برایشان توضیح دهد که بیمار اورژانسی یعنی چه؟ سی پی آر یعنی چه؟ دردقلبی یعنی چه؟ یعنی نمی فهمند یا آنقدر خودخواهند که فقط به راه افتادن کار خودشان فکر می کنند؟

چه شغلی است که من انتخاب کرده ام؟چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

اورژانس خلوت می شود.به ساعت نگاه می کنم 1:20 دقیقه بامداد است.دوم فروردین شده است.به لیست نگاه می کنم 76 بیمار را دیده ام.سرم گیج می رود...می خوام بروم برای استراحت که بیماری وارد می شود همراهش بعد از او می آید ؟ مشکلش را می پرسم.می گوید مدتی است که بی اشتهاست !!!! ساعت 1:20 دقیقه شب است و من مجبورم بیماری را ویزیت کنم که مدتی است بی اشتها شده!!!!وظیفه ام است!!خونسردی ام را حفظ می کنم و دست به قلم می برم....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط دكتر س   |