ساعت 12:30 ظهر است .جيغ وفرياد چند زن و مرد راهرو اورژانس را پر مي كند پرستاري دوان دوان مي آيد.به سرعت مي دوم به سمت اتاق احياء .كد99 از بلندگوي بيمارستان اعلام مي شود. مرد جواني روي تخت افتاده است. مشغول عمليات احياء مي شويم بعد از كلي تلاش قلب و تنفس بيمار بهبود مي يابد .تنفس اش بعد از يك ساعت خودبه خود و بدون كمك تنفس مصنوعي صورت مي گيرد.از ته دل خوشحالم .فتح بزرگي است احياي موفق. در آن شهر كوچك بي امكان كه من كار مي كنم ادامه ماندن بيمار غير ممكن است بايد به بيمارستاني مجهز به آي سي يو اعزام شود .برگ اعزام بيمار را با عجله تكميل مي كنم .
ساعت 2 بعد از ظهر شيفت من تمام مي شود.پرستاراورژانس مي گويد سوپروايزرهنوز موفق به گرفتن پذيرش براي بيمار نشده است. بيماررا به همكار شيفت عصر تحويل مي دهم و مي روم.شب هم شيفت هستم.ساعت 8 شب براي تحويل گرفتن شيفت شب به اورژانس مي آيم.همراهان بيمار صبح را مي بينم كه توي اورژانس بر زمين نشسته اند.زن هاآرام مويه مي كنند.مادر بيمار مرا كه مي بيند به طرفم مي آيد .با لحني درمانده و مستاصل مي گويد خانم دكتر چرا بچه ام را اعزام نمي كنيد؟ بيمار همچنان روي تنها تخت اتاق احياء بيمارستان است.سطح هوشياري اش اندكي بهتر شده.دكتر شيفت عصر مي گويد هنوز موفق به گرفتن پذيرش نشده اند.
همراهان بيمار توي اتاق جمع مي شوند از ما توضيح مي خواهند عنوان دكتر باعث شده در ذهنشان همه مسووليت را متوجه ما بدانند.برايشان توضيح مي دهيم كه بيمارستان هاي مركز استان تخت خالي ندارند . اين توضيح نه قانع كننده است نه مجابشان مي كند. همكار شيفت عصر مي رود.من مي مانم و يك دنيا تشويش و اضطراب .بيماري بدحال كه نمي دانيم با او چه كنيم و از سويي نگراني از ورود بيماري كه نياز به احيا داشته باشد.شهري با 70-80هزار نفرجمعيت و يك تخت احيا كه از صبح خالي نشده است.
