تبليغاتX
شرح حال

شرح حال

يادداشت هاي دكتر س

داشتم بوستان سعدی می خواندم  به دنبال شعری که قبل ترها خوانده بودم و حالا نصفه نیمه در خاطرداشتم. دوشعر در میان اشعار دیدم شما هم بخوانید: 1- طبیب و کرد 2- طبیب پریچهره در مرو!

۱

شبی کردی از درد پهـــــلو نخفت              طبیبی در آن ناحیت بود گـفت

از این دست کو برگ رز می خورد              عجب دارم ار شب به پایان برد

که در سینه پیکــــــــــــان تیر تتار              به از ثقل ماکول ناســـــــازگار

گرافتد به یک لقمه در روده پیــــچ              همه عمر نادان برآیـد به هـیچ

قضا را طبیب اندر آن شب بمــــرد               چهل سال رفت و زندست کرد

تفسیر شعر!:

-برگ رز(به فتح ر) در درمان رنال کولیک کاربرد داشته البته در بین عوام ! قابل توجه علاقمندان به طب سنتی و گیاهی و سوزنی و ....

-این همکار محترم ما که در آن ناحیت طبابت می کرده خواسته به بیمار توصیه کند که جانم برگ رز ربطی به رنال کولیک ندارد. نخور ! برای تخفیف درد که هرچیزی را نمی خورند و به توصیه هر ننه قمری که عمل نباید کرد.ولی چه فایده. این مشکل تاریخی ماست با بیماران!

 -پیکان تیر تاتارها بیشتر از بقیه پیکانها درد داشته! چرا؟

-سعدی جان به طبیب ها ارادت خاصی داشته است!

-هموطنان کرد با خواندن این شعر امید به زندگیشان برود بالا! البته این شامل فعالان زنان و محیط زیست و کارگری کردستان نمی شود.

-من نمی دانم چرا طبیب بیچاره مرد؟ چرا؟!

 ۲

 طبیبی پریچهره در مرو بود            که در باغ دل قامتش سرو بــــــود

نه از درد دلهای ریشش خبر           نه از چشم بیمار خویشش خبــــر

حکایت کند دردمنــدی غریب           که خوش بود چندی سرم با طبیب

نمی خواستم تندرستی خویش      که دیگر نیاید طبیبم به پیـــــــــش

بسا عقل زور آور چیره دست         که سودای عشقش کند زیــردست

چو سودا خرد را بمـالید گوش          نیارد دگر سربرآورد هــــــــــــوش

تفسیر شعر!:

-حالا لازم نیست طبیب پریچهره باشد چون بسیاری ازمراجعان به ما  مبتلا به اختلالات سوماتیزیشن و هیپوکندریازیس می باشند!

-جالب است که طبیب پریچهره سعدی سربه هوا و بی خیال  هم بوده و طرف دست از سرش برنمی داشته! عجب!

-جهت رفع هرگونه شبهه و شک و تردید اعلام می شود  طبیب مورد نظر سعدی مرد بوده و همین طور بیمار.چون در ادبیات کهن ما اگر قهرمان ماجرا زن باشد جنسیتش ذکر می گردد و گرنه طرف مرد است.

-راستی مرو هم حالا برای خودش استانی است درجمهوری ترکمنستان ! چند سال دیگر هم شاید ابوموسی  تنب کوچک و بزرگ .... خیلی ناگوار است ولی تازگی ندارد. آخر از این دسته گلها زیاد به آب داده ایم در تاریخ ! دریای خزر هم .....بگذریم.

-به سازمان نظام پزشکی  جمهوری ترکمنستان توصیه می گردد برای پیشگیری از بروز چنین مواردی از اعطای پروانه مطب به پزشکان پریچهره خودداری نماید! و با همان جدیتی که در سازمان نظام پزشکی خودمان در زمینه های گوناگون سراغ داریم با این موضوع برخورد کند!

توضیح: برگ رز همان برگ درخت انگور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

تردیدم در ادامه این وبلاگ هنوز سرجایش هست.امروز وبلاگ ژاندارک را می خواندم که ناگزیر لینک اش را هم خواندم .و به نتیجه رسیدم باید سخنی گفت به جای  زبان بریده به کنجی نشستن صم بکم .سعی خواهم کرد پاسخی درخور به آن اظهار نظر بدهم که «این خانم دکتر س که علم دار مظلومیت جامعه پزشکان است یک کلمه حرف نزده.... » .

اول که برایم عجیب است که چقدر دیر اخبار به گوش خلق می رسد.حتی به آنها که به اینترنت دسترسی دارند که رسانه آزادتری است.خبر قتل دکتر زهرابنی یعقوب در زندان نیروی انتظامی را همان روزهای اول شنیده بودم.مهرماه بود به گمانم. شش ماه پیش از آنکه این وبلاگ را بنویسم اتفاق افتاد.خبری تلخ و دردناک بود و خشمگینم کرد مثل هر انسان دیگری.البته این خبر نه اولین خبر است و نه آخرین خبر از آن آنچه برما می رود.درتمام این سالها اتفاقاتی از این دست بسیار بوده است که قتل بنی یعقوب نه اولینش است نه آخرینش. هنوز هم به سایت های مختلف که سر بزنید خبرهای تلخ و وحشتناکی می شنوید از احضار،اخراج، بازداشت،  شکنجه، حبس وقتل مشکوک و اعدام ،حتی اعدام نوجوانان زیر 18 سال.روزی نیست که  فعالان عرصه های مختلف و جنبش های مختلف ،از فعالان زنان گرفته تا فعالان دانشجویی وکارگری و آنها که مطالبات قومی دارند یا اقلیتهای مذهبی و....به دادگاه فراخوانده نشوند یا دستگیرو مجازات  نشوند. این کنترل و سختگیری حتی دامن گیر افراد عادی جامعه و رهگذران نیز شده است.نمونه اش  طرح امنیت اخلاقی جامعه است که عیان و آشکار جلوی چشممان ما اجرا می شود .درخصوصی ترین و شخصی ترین کارهایمان دخالت می شود و به ضرب و زوراسلحه اندازه مانتو و موی سر را تعیین و تحمیل می کنند.

دوم نوشته آن وبلاگنویس هم از دو جنبه قابل تامل است.اول آنکه جای امیدواری است که به چنین موضوعی حساسیت نشان داده است.اما مهمتر نوع نگاه اوست که صدالبته در جامعه ما عجیب نیست و بسیاری از این زاویه به مسایل به ویژه مسایل زنان نگاه می کنند. اصطلاحاتی مثل «نوامیس ما» و«غیرت وشرف» حکایت از یک فرهنگ عقب مانده مردسالار داردکه زنان را تحت تکفل مردان می داند و لاجرم در مرتبه پست تر و پایین ترقرار می دهد.متاسفانه باید بگویم زهرا بنی یعقوب را همین تفکری به قتل رساند که او را نه یک انسان که دارای حق زندگیست بلکه ناموس خود می شمارد و به جای قائل بودن حقوق برابر و انسانی برای او دم از غیرت و تعصب و شرف می زند. دکتر زهرا بنی یعقوب ناموس هیچ کس نبود او انسانی بود که حق داشت زندگی کند اما حق زندگی از او گرفته شد توسط همین تفکر عصرحجری و بربریتی که از مرز توحش هم فراتر رفته است.زهرا بنی یعقوب به خاطر پزشک بودنش کشته نشد او قربانی ستم جنسی و تبعیض جنسیتی و اختناق حاکم شد. به او تجاوز شد و کشته شد چون زن بود و نه پزشک. پزشک بودن او در این ماجرا نقشی نداشته است.

و اما آن جمله که چرا دکتر س درمورد این قتل چیزی ننوشته است. وبلاگ شرح حال همانطور که از نامش پیداست و نام نویسنده اش، یادداشتهای شخصی من است در موضوع طبابت و طرح بعضی دردهای مشترک من و همکاران من و مسایل بهداشت و درمان. یعنی از همان ابتدا این رویه را در پیش گرفته ام تا همین روزها که برای ادامه اش دچار تردید شده ام. قتل دکتر بنی یعقوب مهرماه گذشته اتفاق افتاده است و همان طور که گفتم طرح آن ارتباط کمی به موضوع و محتوای این وبلاگ دارد . بحث تعرفه های پزشکی یک موضوع صنفی است که به همه پزشکان فارغ از گرایش های سیاسی اجتماعی و جنسیت و سن و طبقه شان مربوط می شود و به صرف پزشک بودن باید به آن واکنش نشان داد.

با همه اینها که گفتم طرح این موضوعات و حساسیت نشان دادن به آنها در وبلاگهای شخصی  هم بدون تردید حداقل نتیجه اش اصلاع رسانی و شاید برانگیختن وجدان عمومی جامعه باشد و امیدوارم مورد توجه دوستان قرار گیرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

احساس می کنم نوشتن در این وبلاگ هم فقط غر زدن بی فایده ای است که خودم را هم به ستوه آورده آن معدود خوانندگان را نمی دانم. پیشتر می خواستم برای رهایی از رنجی که می برم بنویسم.برای رهایی از محیط آزار دهنده حقیقی و پناه آوردن به فضای مجازی .اما این افیون کوتاه اثر هم افاقه نمی کند.یکی دوتا نیست که بنویسی و خلاص شوی.خسته شدم.تازه برای که؟ برای چه ؟

و مگر نوشتن این پرت و پلاها می تواند تغییری درآنچه برما می رود به وجود آورد. پس باید دست به یک اقدام انقلابی یا انتحاری بزنم.انتفاضه را نمی توانم.هرچند این مونیتور بی نوا هم عمرش را کرده! ولی هنوز پنجره ای است که تنفس را آسانتر می کند در این هوای سنگین و مغموم و خفگی آور.

هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام .شاید به زودی معدومت کنم ای وبلاگ ! امیدوار باش شاید هم ....نه . آخر دل من همی بر تو مهر آورد/همی آب شرمم به چهر آورد!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

عادت کرده ایم آدمهای بی حال و کم جان را اهل مدارا بدانیم و آدمهای هیکلی وقلچماق را اهل توسل به زور و برخورد قهرآمیز.اما کامران خان این ذهنیت را در ما تعدیل کرد و پی بردیم که نه بابا اینطورها هم نیست!

وزیر بهداشت دیروز پزشکان را تهدید به برخورد انتظامی کرده است! تا به حال مرسوم بود برای تهدید متخلفان از اصطلاح "برخورد قانونی" استفاده شود  ولی استفاده از برخورد انتظامی چندان هم بی راه و بی اندیکاسیون نیست!

وقتی قیمت تعرفه ها آنقدر غیرواقعی و غیرمنطقی وبدون توجه به شرایط تعیین می گردد،و تورم 19 درصدی رسمی (28 درصدی غیر رسمی) در تعیین تعرفه های پزشکی نادیده گرفته می شود این ستم آشکار و اجحاف مسلم به پزشکان و چنین قانون ظالمانه ای صدالبته باید به ضرب و زور اسلحه و نیروی انتظامی اعمال شود.منتظر نیروی غیور انتظامی در مطب ها و بیمارستان ها باشید!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

عصبانی هستم خیلی زیاد .حوصله ندارم.دلم می خواهد جایی باشم خلوت و خالی و تا دلم می خواهد فریاد بزنم.احساس می کنم تنفس ام هر لحظه سخت تر می شود. عذاب می کشم. دیگر نمی توانم تحمل کنم. راه گریزازاین بن بست کجاست؟ کاش می شد بروم و خودم را گم کنم. چه کسی گفته است که کنشگران آزاد و مختارند و تعیین کننده. غلط کرده است.ما آزاد نیستیم اسیران بیچاره ای هستیم که توهم توانستن و آزاد بودن داریم. و دلمان خوش است به مشتی مزخرفات که از این ور و آن ورجمع کرده ایم و توی انبانی که روی سرمان است نگهداری می کنیم.عیب ندارد لبخند بزنبد و بگویید س دیوانه شده است.

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

*************

هست شب،یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد نوباوه ی ابر از بر کوه

سوی من تاخته است

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب

هست شب ،آری شب

«نیما یوشیج»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

20 دقیقه بیشتر نیست که خوابیده ام بعد از ویزیت 81 بیمار، که ضرباتی تند و تند به در می خورد و بیدار می شوم.ساعت را نگاه می کنم  6:10صبح است.روپوش می پوشم و در را باز می کنم (برای جلوگیری از اتلاف وقت مقتعه به سر خوابیده ام!) زنی توی اتاق منتظرم است.قبراق وسرحال و امیدوار.سلامی می کند و می گوید :"اعلام کردن امروز سراسر کشور رایگانه اومدم یه سی تی اسکن برام بنویسی!"

هرچند دوست ندارم اول صبح ناامید و ناراحت شود ولی مجبورم واقعیت را بگویم که اولا هنوز زود است !و به ما ابلاغ نشده بعد هم این بیمارستان سی تی اسکن ندارد و بعد تر اینکه هزینه های دارو و پاراکلینیک رایگان نمی شود .فقط ویزیت ما پزشکان است که از همه چیز آسانتر است رایگان کردنش. و خوش خیالی محض است که هزینه های  اصلی و گران قیمت تشخیصی و درمانی حتی برای یک ساعت رایگان شوند.

پیامهای موبایلم را نگاه می کنم ازنظام پزشکی پیامی آمده که:"همکاران شما به مناسبت شهادت حضرت فاطمه 13خرداد بیماران (به ویژه نیازمندان) را رایگان ویزیت می کنند.با همکارانتان همراه شوید." عجب پس این آتش ها از گور نظام پزشکی بلند می شود!

به نظر حضرات نظام پزشکی که بیمار ویزیت کردن کاری ندارد.چه 80تا چه 180 تا. یک روز است دیگر! همیشگی که نیست! پس ویزیت را می توان رایگان کرد.و از کیسه خلیفه بخشیدن بهترین روش و مقرون به صرفه ترین روش است  برای کمک به نیازمندانی که نظام پزشکی به حالشان دل می سوزاند!

 ولی راستی این مستمندان که برای یک روز مورد تفقد و توجه  آقای دکتر صدر قرار می گیرند با غم نان امشب و فردایشان چه کنند؟! و قرار است با ویزیت رایگان ما، مرهم کدام زخم زندگیشان را پیدا کنند؟

*****

امشب هم خبر را در اینترنت می بینم و آنچه برایم از همه جالب تر و در عین حال دردناکتر است کلمه خودجوش است که به طرزی زننده خودنمایی می کند. خودجوش باید معنای دیگری داشته باشد که من نمی دانم؟!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

روز اول فروردین هم اگر وارد سایت سازمان نظام پزشکی بشوید در صفحه خودتان وضعیت بدهی تان را می بینید که هر سال هم بیشتر می شود!

اینکه که سازمان نظام پزشکی کدام دسته از پزشکان را نمایندگی می کند یا حافظ منافع پزشکان است یا وکیل دیگران را باید با عملکرد این سازمان در موقعیت های مختلف قضاوت کرد .

من که از ابتدای عضویت در این سازمان فقط همین را می دانم که دوبار مراجعه کردم یک بار برای گرفتن اسپری دفاع شخصی و یکبار هم برای گرفتن پروانه مطبی که هیچ گاه باز نشد! و هر دوبار هم اول حق عضویت را تمام و کمال گرفتند و بعد تازه توانستم اصل موضوع را مطرح کنم. برای هر موضوعی و به هرمنظوری که مراجعه کنی بعد از جواب سلام ، مثل نکیر و منکر می پرسند: یا ایها(ایتها) الطبیب! آیاحق عضویت را پرداخت کرده ای؟! و همه چیز من جمله ادامه گفتگو بستگی به پاسخ این سوال دارد!

حالا هم روش جدیدی برای گرفتن حق عضویت از پزشکانی که گذارشان به آنجا نمی افتد کشف کرده اند به نام ثبت نام در همایش سالانه پزشکان! برای ثبت نام در این همایش هم باید بدهی ات را پرداخت کنی و گرنه شرکت در همایش خیال باطلی بیش نیست! و چون ثبت نام اینترنتی است و تکنولوژی هم بی رحم تر و کم شعور تر از آن است که عذر کاربر را بپذیرد ، به این ترتیب حق عضویت  تا ریال اخر ستانده می شود!

عضویت در سازمان نظام پزشکی یک چیزی است مثل آش کشک خاله که نمی توانی از زیرش در بروی.پزشک بودن مستلزم عضویت در این سازمان است، و گرنه همه آن 20سال زحمت کشک است . چقدر نوشتم کشک !بهتر است بروم کشکم را بسابم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط دكتر س   | 

 

همیشه ار عریضه نوشتن بدم آمده است.از حالت تمنا و عجزی که در آن هست بیزارم. یک جور گدایی است.از آن اقدامات مسالمت آمیز تهوع آور است که هیچ وقت هم به جایی نرسیده است.محافظه کارانه و بی دردسر!

می توانم حدس بزنم که احتمالا حداد عادل یا امثال او وقتی این قبیل نامه ها را می خوانند با لبخندی بی اعتنا  کناری می اندازندش یا حداکثرالتفات او این است که زیرش  بنویسد:طرح در کمیسیون بهداشت!!! و بعد هم چندماه بی خبری وفراموشی وسرانجام... هیچ!

 

البته ناگفته نماند که بازهم جای امیدواری است .چشم ما روشن که بالاخره آیندگان جامعه پزشکی سر بیدار شدن ازخواب چندین ساله دارند.(چه عجب که چند مولکول کاتکول آمین در وجود این عزیزان ریلیز شد!)

 امیدوارم خیلی دیر نشده باشد!

و ای کاش این نامه شروعی باشد برای حساسیت بیشتر. برای گریز از بی تفاوتی واستراتژی" این نیز بگذرد!"  شروعی باشد برای اعتراضات موثرتر و گسترده تر.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

درنمایشگاه کتاب ، غرفه انتشارات تیمورزاده به هرکس که وارد می شد یک شماره نشریه طبیب می دادند..بخش قابل توجهی از مطالب این شماره(51) در مورد امنیت پزشکان در محل کار است.با عکسی تکان دهنده از درگیری یک فرد مهاجم با پزشک.

نشریه طبیب به درستی به این موضوع پرداخته است، موضوعی که همواره به سکوت برگزار شده است و حتی هنوز به عنوان یک مشکل اصلی و خطیر از سوی متولیان امر شناخته نشده است. وبدیهی است هیچ گونه اقدامی هم برای پیشگیری از بروز این درگیری ها و حفاظت پزشکان و پرسنل درمان به عمل نیامده است.

راه حل این مشکل چندان هم سخت و پیچیده نیست.استقرار یک واحد انتظامی در هر اورژانس هر چند به نظامی شدن چهره بیمارستانها می انجامد اما تا حدودی امنیت را برای اورژانس ها به ارمغان خواهد آورد.و دست کم مانع از بروز خشونت و درگیری فیزیکی خواهد شد. اما به نظر می رسد برای مسوولان ، به صرفه تر آن است که این مشکل را نادیده بگیرند واصلا آن را مشکل به حساب نیاورند،چون بدون شک حضور نیروی انتظامی در بیمارستان هزینه ای خواهد داشت که وزارت بهداشت یا نیروی انتظامی ،حاضر به پرداخت آن نیست!

***

مطلب نشریه طبیب را که خواندم و عکس را که دیدم خاطره اولین خشونت اورژانس به یادم آمد،

در اولین کشیک انترنی در اورژانس بودم که پیرمرد 80 ساله ای را با ایست قلبی به اورژانس آوردند.احیاء بیمار ناموفق بود .همه آنها که مشغول احیا بودند به سرعت  از اتاق بیرون رفتند.هیچ کس نماند.من تنها مانده بودم. رفتم  به سمت استیشن پرستاری که یکهو جسم سیاهی با نعره ای غیرانسانی به سویم حمله ور شد و سیلی محکمی به صورتم زد.خشکم زده بود .هیچ کس نبود ،غیر از چند همراه بیمار دیگر که این صحنه جالب را تماشا می کردند. دختر مرد فوت شده بود که مرا مورد لطف و نوازش خود قرار داده بود!پسر بیمار به استیشن یورش آورد و درست مثل یک فیلم اکشن وسایل را به این طرف و آن طرف پرت می کرد صندلی ها را به زمین می کوبید .پرونده هارا پرت می کرد. نمی دانم سایر اهل بیت بیمار چه کردند.نماندم ،مبهوت و اشک در چشم به پاویون رفتم. بعد از آن یاد گرفتم همیشه اول نفرباشم که بعد از هر احیاء ناموفق از اتاق احیا می گریزم!

***

راستی در لوگوی طبیب شعر قشنگی هست:

گرطبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط دكتر س   | 

 

پایمان را به مصلی هم باز کردند بالاخره! چقدر شلوغ !چقدر جمعیت! چقدر کتابخوان ! ملت فرهیخته ای هستیم برای خودمان!کی گفته میانگین مطالعه مان دو دقیقه درشبانه روز است؟!!!!

ما هم (دوستم و من )مثل بیشتر ملت با مترو رفتیم به نمایشگاه. وای که چقدر می ترسم از ایستگاه مترو و چه احساس اضطرابی دارم از دیدن جمعیتی که عجولانه و با سرعت انگار که دنبالشان کرده اند از هر طرف به سوی خروجی می گریزند.من هم مجبورم مثل دیگران بدوم (نه به هروله بروم)! اگر به آهستگی بروی جلوی راه دیگران و پیشرفتشان را سد می کنی! یا فکر می کنند معلول هستی!که مثل دیگران نمی دوی!

به محوطه مصلی می رسیم شهری است ، بس که بی انتهاست. راهنما را می گیریم اما حوصله دقیق شدن و پیدا کردن غرفه ها را از روی آن نقشه شلوغ و رنگارنگ نداریم. راه را در پیش می گیریم، همراه با دیگرانی که در راهند.

تا مصلی را می بینم به ذهنم می رسد که چه ضرورتی دارد این همه جا را اشغال کردن و مگر قرار است محاکمات محشر در اینجا انجام شود!

و چرا در آن نماز نمی خوانند و نمایشگاه برگزار می کنند؟ ومگر برای چه ساخته اندش؟و چرا نماز را در دانشگاه تهران می خوانند در این 30سال ؟ و مگر محل دایمی نمایشگاهها چه ایرادی داشت؟ چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟

بعد از پله هایی که شماره شان از دستم درمی رود به غرفه ها می رسیم.ناشران پزشکی در زیرزمین هستند.اما قیمت کتابهایشان از همه کتابهای روی زمین بیشتر است! تیمورزاده ،گلبان،حیان،نوردانش و...

تادست خالی بیرون نیامده باشم دوسه کتاب انتخاب می کنم.با چهل درصد تخفیف(؟) قیمتشان بازهم زیاد است.اما چه باید کرد ؟مجبورم که بپردازم. درانتشارات دیگری یک کتاب "اردر اورژانس" می بینم که به نظر می رسد همان است که به دنبالش بوده ام.آن هم با تخفیف !!!!

چند نفر را می بینم به ذهنم خطور می کند که شاید وبلاگ نویس ها هستند که قراری داشته اند در نمایشگاه ؟ تندتر رد می شوم!

ناشران عمومی در شبستان مصلی هستند .شب پیش از طریق اخبار معلوممان می شود آثار صادق هدایت،صادق چوبک، ایزابل آلنده، و مارکس و....را جمع کرده اند.آخر نمی شود که کتب ضاله رادر مصلی نمایش داد و باعث رخنه کفر و الحاد در ایمان مومنین شد!!!! این نوع سانسور آخرین مرحله سانسوراست!

از نویسندگان ایرانی که می شناسم کتاب جدیدی نمی بینم.نامهای جدیدی هست که نمی شناسمشان.در مرزپرگهر سالها باید بگذرد که نویسنده ای نامی کسب کند و آثارش را دیگران بشناسند.به انتشاراتی که کتابهای امیرحسن چهل تن را منتشر می کندمی روم و سراغ کتابهای جدید چهل تن را می گیرم.جوانکی است که اطلاع ندارد !مایوس بازمی گردم. ازنویسندگان خارجی کتابهای جدید بیشتری به چشم می خورد.دو کتاب ماریو بارگاس یوسا که روی یکیشان نوشته وارگاس یوسا و چند کتاب دیگر حاصل دیدار من است از نمایشگاه.

ناشران کتابهای کنکور که انگار این روزها عروسی و جشن شان است(!) قسمت عمده ای از نمایشگاه را درتصرف دارند!و زنده باد کنکور که تیراژ کتاب و تعداد عنوان کتاب را در ایران بالا می برد و بالاخره باعث حفظ آبرویی است برای آنها که آمار منتشر می کنند و اصرار دارند همه چیز را رو به پیشرفت بنمایانند.

باید زودتر برویم. محوطه پر است از زباله و کاغذ بستنی و پفک و چیپش و رانی و نوشابه....سطل های زباله لبریزند. فروشنده های مواد خوراکی باید راضی تر باشند از ناشرها!

دیگر وقتی نمانده است ، می رویم تا سال دیگر.کسی چه می داند؟! شاید...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط دكتر س   |